تبلیغات
ღ✖ღQµêêñ ö£ †êαяღ✖ღ - :(

ღ✖ღQµêêñ ö£ †êαяღ✖ღ

فـَقـَدِشـَم عــآشــِقِ عــِشـقـمـَم:xبــِه اُمیــد هــَم نــَفــَسی بـآ تــو ایـن روزآ نــَفــَس مـی کـشـَم

گیـــرَم کــِه ســـَلــام:|خــوش اومــَدیــن،صــَفــآ آوُردـیـــن،مــُتــِعــَلــِق بــِه خــودِتــونــِه هــَر غــَلــَطــی خــآســدیــن بــُکــُنیـــن،مــَن چـــِشــامــو میــبــَندَم،تــَفکیــک جــِنــسـیــَتــی هــَم دـاریـــمــآ:ســـوت ღ✖ღQµêêñ ö£ †êαяღ✖ღ

  سفر به دنیای غم

روزی از روزها در خیابان های شهر عشق قدم میزدم که متوجه شدم مردم آنجا روحیه ی ضعیفی دارند و بسیار غمگین و ناراحت هستند،کمی جلوتر رفتم و جویا شدم،در آخر به این نتیجه رسیدم که آنان از درد عشق می نالند.
خیابان های این شهر را سکوت فرا گرفته بود،زمین لباس مشکی خود را بر تن کرده بود و هیچ پرنده ای در آسمان پر نمیزد و ابرها نیز از غم فراق همیشه می گریستند.
همین طور که راه میرفتم وارد گورستان شدم و چیزی که باعث شگفتی ام شد این بود که تعداد قبر ها بیشتر از مردم ساکن شهر بود و روز به روز بر این تعداد افزوده می شد و این باعث ناراحتی من بود که چرا انسان ها همیشه در حق هم جفا می کنند و بی تفاوت از کنار هم عبور می کنند؟

گویی من پا به دنیای غم گذاشته ام!
دَســت نــِوِشـــتــه



[ 1391/03/16 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ m裏 ßêαñ ♡ ]

[ () ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه